شنبه ١٥ آذر ١٣٩٩
اطلاعیه مهم ............... پیرو اطلاعیه معاونت محترم اداری، مالی و مدیریت منابع انسانی ................ حوزه مدیریت دانشجویی از کلیه خدمات دانشجویی از تاریخ 99/09/01 لغايت 99/09/12 تعطیل می باشد.
صفحه اصلیIبرنامه غذاييIهمه اخبارIآیین نامه ها و فرم هاIگالري تصاويرIملاقات با مسئولين Iجستجوی پیشرفتهIRSS
 صفحه اصلی > شهدای دانشگاه > شهید محمد خابوری > مصاحبه با مادر و دایی شهید 
مصاحبه با مادر و دایی شهید

مصاحبه با مادر شهید

1-        شما اول خودتان رامعرفي بفرماييد؟

بي بي شاهجويي مادر شهيد محمد خاپوري

2-        شما يك خاطره از فرزندتان تعريف كنيد؟

خيلي بچه خوب وباخدا وباايمان، مدرسه مي رفت خيلي بانماز بود خيلي باهوش بود خيلي در درس هاي خود زرنگ بود خيلي فعاليت داشت براي داداشهايش خواهرانش يعني كمك مي كرد بله كمك مي كرد كاري داشتند مهماني داشتند به هم كمك مي كرد خيلي مهربان بود براي همه بانماز بود.

3-        چند سالگي شروع به نمازخواندن كرد؟

وقتي رفت مدرسه چون باباش هم خيلي نمازخوان بوديادشان مي داد همراه باباش بلند مي شدند مي رفتند مسجد نماز مي خواندند. 

4-        چه عاملي باعث شد كه فرزند شما اين راانتخاب كند وبره درجنگ؟

وقتي آقا آمد ورفت تهران به استقبال امام ووقتي درگيري شد ميرفت وگرنه نماز و مسجد را هميشه مرتب مي رفت بعد رفت تهران برق ياد گرفت برق كشي ميكرد بعد از اون ديگر آقاي خميني آمد چند دفعه رفت جبهه وآمد سه دفعه رفت و هردفعه چه مدت مي ماند؟هر وقتي 20 روز 25 روز يكماه وقتي از سمنان رفت گفت مادر سيل آمده مي خواست مارا ببره بالاي تپه وايستاديم براي باباش تعريف كرد كه ما گفتيم الان سيل ما را مي برد الحمدالله به خير گذشت آمد داداشهايش برايش قرباني كردند.

5-        تا چه اندازه امام را دوست داشت؟

خيلي وقتي امام آمد به استقبال امام آمد خيلي دوستش داشت هرجا دعاي توسل بود ميرفت پشت سر شهدا تشيع جنازه مي رفت چند دفعه جبهه رفت خيلي فعاليت داشت.

6-        موقع رفتن به جبهه روحيه اش چگونه بود وبه شما چه سفارشي داشت؟

خيلي خوشحال بود به ما ميگفت ننه ما مي رويم همه را به خدا سپردم گفتم ننه جان زن داري بچه داري ديگر گفت من مي روم شما را به خدا مي سپارم به اميد خدا.

7-        شما راضي بوديد ايشان برود؟

بله چهردفعه رفت براي اسلام وقران و در راه دين امت نماز ميخوانيم بايد درست باشد مسجد مي رويم بايد درست باشد بايد بره همه مي رفتندمي بايست او هم بره حرف ما را گوش نميداد.

8-        خبرشهادت ايشان را چه كسي به شما داد؟

من اينجا خوابيده بودم هيچكس به ما نگفت اينجا خوابيده بودكه ........ آمد به عروسم كه خانمش باشدگفت كي پيش شماست گفت زن عمو من اينجا خوابيده بودم ديدم خوابم نمي بره رفتم بيرون و آمدم پاشدم بعد هي پاشدم رفتم حياط وامدم بازفرداش صبح ديدم عروسم تلفن زد خوابيديد يا بيداريد گفتم همينجور پاشدم رفتم نان بگيرم نان گرفتم و رفتم خانه دختردايي ام كوچه نشسته بودگفت چي گرفتي گفتم نان گفتم بخورگفت نه ديدم ناراحت است گفتم چرا ناراحت است رفتم خانه باز هيچكس به من نگفت نان را پهن كردم همينجور داشتم نان پهن مي كردم ديدم پسرم آمد (عباس)گفت بابا كو گفتم رفته مسجد گفت چكاركنه گفتم متولي مسجد مريض است رفته احوالپرسي كنند مي خواهند اوراببرند تهران سيد محمد گفت من بابابا كار دارم گفتم چي است بگو گفت با بابا كاردارم گفت ميري به اوبگويي بياد گفتم آره گفت تو بنشين من مي روم بعد رفت بيرون كوچه و برگشت گفت مامان چيزي به تو بگويم ناراحت نشو گفتم نه چي هست من ناراحتي ندارم گفت داداش محمد پاش شكسته تهران بيمارستان خوابيده من آمدم بابا را ببرم توهم لباس خودت را عوض كن تا تو راهم ببرم گفتم كي مي روي گفت الان مي روم رفت باباش را بياورد ديگر حاليم نشد لباس پوشيدم آنها آمدند سركوچه كه مي خواستند ماشين بنشينند ديديم بچه هاي ما هيچكس نيست فقط اين پسرم عباس است بعد ديدم رفيق محمدمان پشت فرمان نشسته گفت بيا سوارشو من و باباش و عباس سوار شديم و رفتيم گفتم چرا طرف سی سر مي رويدگفت مي روم خانه زن داداش مادرم زن مادر حسن آقا هم مي خواهد بيايد ايشان را هم صداكنيم و برويم من رفتم اونجا ديدم همه آمدند و لباس سياه تنشان است همه پشت درشان ايستاده اند با لباس سياه من ديگه از هوش رفتم ديگه حاليم نشد فهميدم بچه ام شهيد شده من تو ماشين بودم ما بچه مان را در راه خدا و اسلام وقران داديم او رفت به راه راست خدا به ما داد و ما هم هر دو دستي بهش داديم به اميد خدا اون دنيا حتماً دستگيري مي كند.

9-        شما بعد از شهادت فرزندتان چه مسئوليتي بر دوش خد احساس ميكنيد؟

من گفتم همه مادران شهدا هستند من هم يكي از آنها يا مي ميرم يا هستم ناراحتي مي كشيدم ولي به آن صورت نه رسم بودبچه ها بود پيش آنها به آن صورت گريه نميكردم گفتم خدا به ما دادما هم هردودستي به او داديم رضا به رضاي خدا صدا به صداي او ديگر امام و خدا و قرآن ايمان داشته و رفته

10-      حالا شما انتظار داريد مردم ومسئولين چكاركنند؟

مردم بايد پيرو اسلام وقران باشند آنها كه رفتند كه رفتند آنها كه هستند بايد نماز بخوانند قرآن بخوانند اطاعت از خدا كنند اگر مسئله اي پيش آيد دنبالش بروند دعاي توسل بروند خيلي ممنون خسته نباشي.


مصاحبه با دایی شهيد

1-        بسم الله الرحمن الرحيم برادر شما اول خودتان را معرفي بفرمائيد؟

بنده عبدالحسين شاهجويي هستم دایی شهيد محمدخاپوري

2-        شما بهترين خاطره كه از آن بزرگوار داريد صحبت بفرماييد؟

عرض كنم خدمت شما شهيد از فرصت كوتاه امكان پذير نيست خاطرات بسيار زياد است ذكر اين خاطره ها بايد طوري باشد كه براي آيندگان انشاالله مفيد باشد در ابعاد مختلف بنده از ايشان خاطره دارم وبايد خدمت شما بگويم كه خوشبختانه از زندگي ايشان به طورمفصل نوشتم شايد حدود 130 و120 برگ تقريباً نزديك يك كتاب دارد ميشه كه انشاالله فرصتي بشه وادامه بدهم فكر ميكنم به صورت كتاب بشه ومنتشر كنم حالا فرموديد خاطره من چند تا خاطره جنگي او را خدمت شما مي گويم يك نكته كه بسيار مهم است انسان اگر به واقعيتي برسد به حقيقت دسترسي پيدا بكند هيچوقت دست از حقيقت نمي گشود و در واقع اين حالت را در ايشان ديدم مثل يك انسان عاشقي كه به معشوق اگر نرسد دست بردار نيست دوستاني كه به اصطلاح با اخوي ما درجبهه بودند ومي جنگيدند تو عمليات خيبر در جزيره مجنون تعريف مي كردند از نحوه جنگيدن ايشان كه نشان ميداد كه ايشان با تمام وجود مي جنگيده ذكر تمام وجود يك لفظ به اصطلاح عامل وعامي است توجنگ معمولاً رسم است كه كلا پاس بگذار پوتين پاكند خيلي مجهز بجنگد ولي دوستمان برايم تعريف مي كردند كه ايشان با پاي برهنه تو آن صحراي جنوب جدداً آرپي چي زن بسيار ماهري بوده و شجاعانه مي جنگيده واين نشانگر اين است كه ايشان واقعاً با تمام وجود وبا عشق وعلاقه مي جنگيده و او مي دانست كه براي چي داره مبارزه مي كند اين پابرهنه بودن در ميدان جنگ خودش يك نكته اي است كه برايم بسيار مهم است اين است كه من از خود شهيد بزرگوار شنيدم يا برايم نقل مي كرد واقعاً اگر فرصتي مي شد و واقعاً تو جمع هاي خصوصي و توخانواده مي نشستيم براي هم صحبت مي كرديم مي گفتيم آينده جنگ چي ميشه پيش بيني مي كرديم مثلاً وضع به چه صورتي خواهد شد وارد جزئيات مطالب مي شديم ايشان تعريف مي كرد از عمليات خيبر مي گفت اينقدر آتش تو توپخانه هاي عراق در جزيره زياد بودكه وجب به وجب جزاير را زده بودند و ما اصلاً جرأت نمي كرديم كه حتي براي وضو گرفتن از سنگر دربياييم و برويم بيرون وضو بگيريم و برگرديم نماز بخوانيم تيمم مي كرديم و بنابراين حالت ايشان نشانگر بعد معنوي ايشان است كه در بدترين شرايط جنگي ايشان ياد خوارا در دل خودشان زنده نگه مي داشتند واين نكته را يادآور به اصطلاح در زمان جنگ صدر اسلام است كه گويا در جبهه ها حضرت امام حسين وايستند و ايشان پشت سر اين عده كه پشت سرشان نماز مي خوانند و در معرکه اين كار را انجام مي دهد و من موقعي كه اين حالت را از ايشان مي شنيدم به ياد آن روزهاي حساس افتادم كه وافعاً جنگيدن با عقيده اين جورچيزها را به دنبالش دارد كه در بدترين شرايط اينقدر مقاوم و با شجاعت مي ايستد و به فكرخداست و به فكرنماز واين خاطرات جبهه پشت جبهه خيلي خاطره از ايشان دارم چون من مدت زمان بسيار زيادي در خدمت ايشان بودم با ايشانكار ميكردم در واقع ما مديون ايشان هستيم وبرگردن ما زياد حق دارند كاري كه ايشان مي كردند واقعاً با صداقت و با ايمان كامل انجام ميداد يك نكته كه ايشان اعتقاد داشت خدارا ناظر بر اعمال وكردار وگفتارخودش مي دانست يك كاري در جايي قبول مي كرد انجامبدهد تخصص ايشان در ارتباط با برق كشي ساختمان بود آن كار را صد در صد ايده آل و درست انجام مي داد واهميت به اين نميداد كه صاحب كار باشد يا نباشد بخاطر همين قضيه هم بود كه كل افرادي كه با ايشان تماس داشتند روي صداقتش وروي درستي كارش اتفاق نظر داشتند باز يك نكته ديگر در ارتباط با كار ايشان كه خدمت شما عرض بكنم اينكه كلاً سرتاپاي زندگي ايشان خلوص نيت بود و اين بسيار عجيب است يعني انساني كه بخواهد يك كاري را انجام بدهد براي رضاي خدا انجام بدهد واصلاً نگذارد كسي متوجه بشود در واقع اين خلوص نيت يك چيز عجيبي است انسان اگر به اين نكته مهم برسد كه كاري را بخواهد انجام بدهد براي رضاي خداست همين برايش كافي است وخدا يك روزي آن كار خيرش رافاش مي كند براي مردم ديگر شايد خودش متوجه نشه يك نكته يكي از بندگان خدا تصادف كرده بود فوت كرد چند تا يتيم داشت يك خانه نيم كاره اي داشت مي ساخت خانمش گويا وضع ماليش خوب نبود كه هزينه ساختمان برق كشي اينها را بدهد اخوي رفته بود اونجا كار كرده بود حتي يك ريال پول از آنها نگرفته بود بعد از شهادت ايشان متوجه شديم كه اين خانم مراجعه كرده آمده اينجا كاركرده وما در حسابهاي ايشان هم چيزي نديديم كه نوشته باشد ونشان ميداد كه واقعاً براي رضاي خدا كار كرده و نيتش صرفاً دستگيري به مستضعفين بوده حتي شايد اونها اگر نگاه مي كردند مستضعف نبودند ولي خوب همينقدر نيت ايشان خالصانه بوده اين بيانگر نيت پاك و صداقت ايشان بوده.    

3-        اخلاق و رفتار ايشان در برخوورد با خانواده صحبت كنيد؟

در ارتباط با اخلاق و رفتار ايشان من مي توانم اينرا ادعا كنم كه ايشان تنها كسي بود كه با روي گشاده و بسيار خوشرو و خوش برخورد با تمام اعضاي خانواده ما برخورد مي كرد ومدتي كه در خدمت ايشان بودم بداخلاقي دعوايي يا خداي نكرده چيز بدي از ايشان نديدم و مجموعاً سرتاپاي زندگي ايشان خوش اخلاقي و خوش برخوردي و خنده رويي بود.

4-        ايمان و عقيده شهيد در چه سطحي بود؟

در ارتباط با ايمان و عقيده اش ما بايد به يك نكته برسيم تا كسي به واقعيت برسد به حقيقت برسد تا به سرچشمه حقيقت دسترسي پيداكند تمام چيزها برايش روشن ميشه من اينطوري احساس كردم كه ايشان به حقيقت رسيده حقيقت رسيدن يعني درك ذات حضرت احديت است يعني اگر كسي خدا را با تمام وجود خودش درك كند آن موقع ديگر همه مسائل هايش حل شده است بخاطرهمين بود كه ايشان نسبت به مسائل مذهبي بسيار حساس يا مثلاً توخانه موقع ناهار خوردن بود سفره پهن بود ايشان مي رسيد قبل از اينكه ناهار بخورد سريع مي رفت نماز ميخواند و با توجه به اينكه خيلي خسته بود شب اصلاً نيامده بود نمي توانست خستگي خود را در بياورد با غذا خوردن يك تنوعي برايش بشه ولي خوب اين نشانگر اين بودكه واقعاً ايشان صرفاً مذهبي سنتي نبود با تمام وجود خدا را درك كرده بود قبل از هركاري اول به نماز مي پرداخت واين بسيار عجيب بود و درخانواده ام كسي را نديدم اينقدر حساس باشد به محض اينكه برسد به موقع سروقت نمازش را بخواند جدداً نكته بارزي بود كه در زندگي ايشان بود وابعاد ديگر فعاليتهاي مذهبي ايشان اين نكته واقعاً مدرك است يعني موقعي كه در محل ما در مراسمهاي مذهبي ومجلس و جشني برگزار مي شد يعني شايديك هفته چند شبانه روز تا نصف شب تا صبح مي ايستاد وكار مي كرد تا احياد مذهبي كامل و بسيار خوبي برگزار بشه خوب اين عشق وعلاقه ايشان به ائمه اطهار ودين مبين اسلام بود.

5-        هدف و انديشه شهيد در پيرامون جنگ صحبت بفرماييد؟

يك نكته اي كه به اصطلاح اگر انسان يك حرف خاصي را در نظر بگيرد يعني مثلاً به يك نوعي به اهداف خودش برسد رسيدن به اين هدف لازمه اش اين است كه اول شاخت علم در كسي حاصل بشه در يك موضوع خاص قطعاً دريچه درش ايجاد ميشه كه دوست داره تا آخرش بره ببينه كه چي ميشه در واقع علاقه و گرايشش كه انسان را تا آخر خط مي كشاند چيزي كه در ايشان من ديدم اين است كه يك دريچه اي در ايشان ايجاد شده بود از به اصطلاح منطق ما به همين دليل بود كه تمام وجودش به اصطلاح در اين جمله خلاصه شده بود كه غرق شده بود كه بفهمد كه معارفاً چي است وچون به فلسفه شهادت ايشان پي برده بود با تمام وجود تلاش كرد و در اين راه قدم برداشت و نهايتاً به شهادت رسيد.

6-        چه عاملي باعث شد كه اينطورفكر كنيد وراه مبارزه پيش بگيريد؟

البته شايد انگيزه هاي مختلفي باعث بشه كه انسان فكربكند و رو اين قضيه وارد بشه وتأمين بكند عاملي كه باعث شد ايشان به جمع اين قضيه وارد بشه فكر مي كنم بيشتر احساسات مذهبي و شناختي كه نسبت به حضرت امام درش ايجاد شده بود باعث شد كه خودبخود در اين مسير بيافتد و هدايت بشه و بره جلو

7-        شما از فعاليتهاي ايشان كه در قبل از انقلاب و دوران انقلاب و بعد از انقلاب اگر چيزي بخاطر داريد بفرماييد؟

البته قبل از انقلاب تا آنجايي كه من ديدم به اصطلاح در تمام روزهاي حساس انقلاب روزهاي تظاهرات و درگيريهاو راهپيمائيها حضور داشتند كه خود ايشان برايم تعريف مي كردند در يكي از شبها پليس هاي زمان شاه حمله كرده بودند به محل جهاديه ايشان توجمع افراد تظاهر كننده حضورداشتندپليسهاريخته بودندبا باطوم بزنند ومردم را متفرق كنند يكي از اين مأمورين كه باطوم دستش بود داشت ميزد گويا ايشان را ديده بود و آشنا درآمده بود گفته بود فلاني تو آمدي اينجا چكاركني تازه باطوم را بلند كرده بود كه بزند روي سرش روي رودرواسي گير كرده بود و بهش گفت سريع بيا برو خودش برايم تعريف كرده بود اين از فعاليتهاي قبل از انقلابش يعني تو تك تك جريانات انقلاب وحتي قبل از اينكه ما با رساله حضرت امام آشنا بشويم ايشان رساله حضرت امام را در تهران شايد سالهاي 57-52-53 داشتند به صورت پنهاني گويا درآنجا از طريق يكي از روحانيوني كه ارتباط داشتند اين را تهيه كرده بود آن روحاني كي بود؟ چون ايشان درمسجدابوالفضل سمنان بودندگويا از حضرت آيت الله ايرواني گرفته بودند بعد از انقلاب هم خوب نقش ايشان واقعاً بسزا بود بسيار ويژه بود در تمام مراحل حساس انقلاب ايشان حضور داشتند هرجايي كه نياز ميشد و ما ايشان را مي خواستيم سريع ايشان حضور پيدا مي كرد شايد هم يكبار ديگر تو جمع خانواده مان عرض كردم يك شب من در سپاه نگهبان بودم به من اطلاع دادم كه به اصطلاح اردوگاه اسراء شلوغ كردند و دارند فرار مي كنند مي آيند سطح شهر آن شب هم شب حساسي بود خلاصه گفتيم اگر اينها بريزند توي شهر شايد يك فاجعي بار بيايد آخريك انسان شروري كه يك انسان ديگر را كشته وهدف و انگيزه برايش مشخص نيست وارد جنگ شده و اسير شده ديگه اين به هر نحوي خلاصي را ترجيح مي دهد و به نحوي بالاخره ميخواهد بگذارد برود و به خانواده اش برسد انگيزه نداشت به هرحال من آن شب زنگ زدم به خانشان كه آن شب خانه مادر خانمش بود به نقل از خانمش خدمتتان مي گويم كه گويا با قاشق مي خواست غذا را ببرد توي دهنش كه موقعي كه شنيد كه اينطور است و نياز است كه ايشان برود فوري قاشق را برگردانده وگذاشته بود زمين و سريع آمده بود رفته بود اونجا و اين حركت ايشان نشانگر اين است كه خلاصه هرچيزي را ترجيح ميداده وبه حفظ انقلاب تو جنگ ايشان حضور داشتند در جاهاي مختلفي كه نياز بود در مجالسهاي مذهبي و فعاليتهاي مذهبي وجايي كه وجود ايشان نياز بود حاضر ميشد كه قرار شد وارد جزئيات مقدم بشويم خيلي وقت مي گيرد خلاصه عرض كنم كه تمام ابعاد جاي بگيرد.

8-        آشنايي ايشان باحضرت امام ازچه سالي شروع شدوميزان عشق وعلاقه اي كه نسبت به حضرت امام داشتند در چه سطحي بود؟

قطعاًاززماني كه رساله حضرت امام راگرفتندايشان مقلدحضرت امام بودنديعني درسال 51 و 52 اخوي فكركنم سال 56و55 را عرض كردند ولي من يكبار از ايشان سوال كردم ايشان فرموده بودند من قبل از انقلاب مقلد حضرت امام بودم و نشانگر اين بودكه ايشان مدتها قبل از پيروزي انقلاب حضرت امام را شناخته بودند و قطعاً با حضرت امام آشنا شده بودند و مقلد ايشان شدند و عشق و علاقه بسيار عجيبي با حضرت امام داشت وگاهاً حضرت امام صحبت مي كرد در تلويزيون دقيقاًمي نشست گوش ميدادو مي فرمود كه اگرهمه ما مثل امام زندگي كنيم وحداقل صحبتهاي حضرت امام را گوش كنيم هيچ مشكلي تو جامعه ما نخواهيم داشت همينقدر كه شايد تو جبهه حضور پيدا مي كرد هر جانباز بود بلافاصله مي آمد شايد نشانگر اين بودكه حداقل به حضرت امام علاقه داشت همينقدر كه تو جبهه پيدا ميكرد وهرجانباز بود بلافاصله مي آمد شايد نشانگر اين بود كه حداقل به حضرت امام علاقه داشت وحرف ايشان را گوش ميداد اين مصداق بارز قضيه است.

9-        شما بفرماييد روحيه شهيد هنگام رفتن به جبهه چگونه بود و آيا به شما سفارشي داشت يا نه؟

عرض كنم خدمت شما حالا چه جوري شد كه ايشان راه افتاد بره جبهه به جريان مفصل گير كرده بودند خيلي مفصل مي گويم فقط شما گرفته ميشه عرض كنم كه روزهاي اول عمليات شلمچه شروع شده بود كه يك سري شهدا را آورده بودند اينجا آن شب اتفاقاً آمده بودم خانه ايشان داشتم با ايشان ميگفتم كه يك سري شهيد از عمليات كربلاي 5 آوردند خيلي ايشان اصرار مي كرد كه اسامي شهدا كيها هستند چون اگر بچه هاي محل رفته بودند اونجا وايشان خيلي اصرار داشت كه بداند كه كي شهيد شده من اينطور يادم هست كه اسم برادرزاده يكي از دوستان ايشان را بهش گفتم بعد ايشان خيلي متأثر شدند و مي گفت اين بچه هاي با اين سن هاي كوچك آنقدر عاشق امام شدند و عاشق انقلاب شدند كه رفتند جبهه و ما اينجا نشستيم بعد همان لحظه از من پرسيد اعزام كي است گفتم دقيقاً تاريخ اعزام را نمي دانم ولي فكركنم در همين هفته باشد خيلي اصرار كرد كه آن شب بيايد غصالخانه واين شهدا را ببيند ولي خوب آن شب چون برنامه عقب افتاد و نتوانستيم برويم شهدا را آماده كنيم قرار شد شب بعد باشد كه من خودم برايش زنگ زدم كه امشب نيست قرار شده كه شب بعد باشد من خودم برايت زنگ مي زنم كه شما بياييد كمك بكنيد براي آماده كردن شهدا ببخشيد مگر شما كجا بوديد كه توانستيد اين برنامه را روبراه كنيد؟ چون من به اصطلاح اون موقع در سپاه بودم شهدائي كه ميرسيد از طريق دوستاني كه در بنياد شهيد بودند كمك مي كرديم در حمل كردن و كفن كردن شهدا را در جريان ساعت رسيدن شهدا و تشيع جنازه ها و آوردن در غصالخانه اينها بودم با اين جهت ايشان را مي ديدم كه عاشق انقلاب است و خيلي علاقمند است گاهاً به ايشان مي گفتم به هرحال وقتي به ايشان گفتم امشب نيست و اينها خيلي ناراحت شد تا اينكه يك روز بعدش من ساعت دو ونيم بودكه از در سپاه آمدم بيرون خواستم بروم ايشان با ماشينش داشت مي آمد از اداره برمي گشت منو ديد ايستاد شايد اولين باري بود كه منو ديد و ايستاده بود چون وقتهاي ديگر منو مي ديد با ماشين سلام مي كرد و مي ايستاد ولي آن روز ايستادوخيلي اصرار كرده به من بگو تاريخ اعزام كي است گفتم والله من نمي دانم كي هست ولي فكر ميكنم امروز فردا اعزام باشد ايشان گفت من ميخواهم بروم گفتم نه شما تازه آمديد و فلان گفت نه باز من فكر ميكردم كه هنوز جدي اين مطلب را نمي گويد ولي ديدم روزهاي آخر نزديك ظهر بود كه ابوي ما با ما تماس گرفتند كه ايشان مي خواهد به جبهه برود و نظرت چيست گفتم والله من كه نمي توانم چيزي بگويم چون من هرچي به ايشان اصرار كردم شما نرويد من ميروم ايشان گفته من بايد حتماً خودم بروم وآمد و ساعت يك ونيم بود كه اعزام بود و ايشان هم تشريف بردند جبهه سفارشي به شما نداشتند؟سفارش كه معمولاً ايشان مي رفتند جبهه سری های بعد وصيت نامه مي نوشتند و به بنده مي دادند و سري آخر به اصطلاح وصيت نامه اي را به من ندادند و نكته خاصي تو ذهنم نيست ولي تقريباً اين سفارش را داشت كه خانه سركشي بكنم و كارشان را انجام بدهم ومعمولاً سفارشات خانوادگي بود سفارشات كلي كه معنوي باشد نبود.

10-      شما خبر شهادت برادر بزرگوارتان را چگونه دريافت كرديدو آن زمان چه احساسي داشتيد؟

خبر شهادت ايشن يك شب من در سپاه نگهبان بودم وروز قبلش من يك مقدار نگران شدم نسبت به حال ايشان كه تلفن نزده بود واحساس مي كردم كه بروم دنبال ايشان كه ببينم حالشان چه طور است تماس گرفتم با خط چون دوستان اونجا بودند و امكان دسترسي برايم بود تماس گرفتم با يكي از دوستان كه فلان حال اخوي ما چطور است گفت اتفاقاً امروز ايشان را ديدم حالش خوب است و سلام ميرساند وخبري نيست خداحافظي كرديم و قطع شد فردا شش بود كه من نگهبان بودم به اصطلاح يكي از دوستان با من تماس گرفت گفت بيا كارت دارم آمد تو محوطه سپاه باهم صحبت كرديم با من خيلي شوخي كرد وگفت فلاني برادرت شهيد شده ما هم كه خلاصه يادم هست اولين جمله اي كه بر زبانم جاري شد گفتم خوشابه سعادت ايشان كه در راه خدا به شهادت رسيد البته خود طبيعي است در اولين بار كه چنين خبري را ميشنود متأثر نميشه و من در آن لحظه متأثر شدم بخاطر اينكه ما اين لياقت را نداشتيم كه در اين راه شهيد بشويم وايشان اين سعادت را داشتند كه به اصطلاح در اين راه با عظمت و در راه خدا شهيد بشوند به هرحال اول مقداري ناراحت شدم ولي چون احساسم اين بود كه ايشان به يك چيز بالاتري فكر مي كنند كه ما هنوز به آن نكته نرسيديم كم كم باعث شد كه در ما تسكين ايجاد بشه.

11-      بفرماييد بعد از شهادت چه مسئوليتهايي را بر دوش خود احساس مي كنيد؟

طبعاًهمه افرادجامعه مسئول هستند و وظيفه دارند پاسداري كنند از خون شهدا بنده هم خوب به عنوان يك عضوجامعه قطعاً درمقابل خون شهدامسئول خواهم بود از طرفي چون برادر شهيد هستم مسئوليت ما بيشتر است و فكر ميكنم كه نسبت به بقيه افراد جامعه مسئوليت بيشتري داشته باشيم ما با تمام وجود خودمان انشاالله سعي خواهيم كرد كه از انقلاب دفاع كنيم و تا آنجايي كه در توان ما است بتوانيم تا آخرين نفس انشاالله راه شهدا را ادامه بدهيم و انقلاب اسلامي با آن اهداف مستحكم در سطح جهاني انشاالله بتوانيم گسترش بدهيم.

12-      نظر خودتان در بار اينهمه فداكاري و ايثارگري رزمندگان اسلام چيست؟

توي صحبتهايم من اشاره كردم اگر انسان به واقعيت برسد ديگر به هر طريق ممكن سعي ميكند دسترسي پيدا كند به حقيقت در جهان هستي تنها يك نقطه از جهان را داريم  به معني واقعي كلمه حكومت الله اجرا بشه و حكمفرماست و اگر كسي باشد در اين راه قدم بردارد طبيعي است كه از همين جا شروع مي كند اين عزيزاني كه به هرحال خودشان را فدا كردند و تلاش كردند در اين راه زخمي شدند مجروح شدند تلاش كردند احساس كردند كه با تمام وجودشان دارند براي خدا و براي رضاي خدا دارند تلاش مي كنند و به اين جهت است كه از تمام دارائيهاي خود گذشتند و بهترين چيزشان را براي اهداي كلمة الله گذاشتند و آن بهترين چيز جانشان بود و ديگر چيزي بهتر ازجان نداريم و باورمنده است كه چون اينها خدا را درك كردند كما اينكه خود را متعلق به خدا مي دانند و تمام وجودشان را در راه خدا و در راه اسلام و حفظ اسلام فداكنند. 

13-      شما شهادت را چگونه مي بينيد و شهيد نيز چگونه مي ديدند؟

سوال مشكلي است كساني كه شهادت را لمس مي كنند وضعيت عجيبي در آنها ايجاد ميشه كه من لياقت آن را ندارم كه ادا بكنم حق مطلب را ادا بكنم وآن حالت را توصيف كنم شهادت يك هديه اي است الهي كه هر كسي نمي تواند اين هديه را دريافت كند كساني مي توانند اين هديه را دريافت كنند كه لياقت آن را داشته باشند و يك حديث قدسي هم ما داريم كه به اصطلاح معروف است وهمه مي دانند اگر كسي عاشق خدا بشه خدا عاشقش مي شه واو را مي كشد و ديه اش را مي دهد..... و به نظر من اگر به معني واقعي كلمه عاشق خدا بشه ديگه همه چيز برايش بي ارزش است و شهدا به اعتقاد بنده به معني حقيقي كلمه خدا را درك كردند چون اگر درك نكنيد نمي توانند جان خودشان را فدا كنند واين يك حادثه اتفاقي نيست كه هر كسي بياد جان خودش را فدا كندآنادگي روحي مي خواهد آمادگي معنوي مي خواهد آمادگي هاي ديگري مي خواهد تا انسان به اين مرحله برسد وبنده كساني را كه شهيد شدند وآخرين لحظات زندگيشان را ديدم اين احساس را درآنها ديدم يعني احساس كردم كه ديگه اينهاواقعاً به معني حقيقي كلمه ديگر از همه چيز بريدندجز به خدا هيچ چيز فكر نمي كنند واين بسيار حالت عجيب است و هركس نمي تواند آن حالت را حس كند اين استعلالي است كه آقايان مي گويند كه راه صد ساله را اينها يك روزه مي پيمايند واين يك چيز عجيبي است.

14-      درخاتمه چه پيامي براي مردم و مسئولين احياناً خانواده معظم شهدا داريد؟

عرض خودم من خودم را قابل نمي دانم كه پيام خود را براي مردم عزيزمان بفرستم مردم ما خوشبختانه خودشان رشد سياسي شان رشد معنويشان در تمام ابعاد زياد است واصلاً نياز براين ندارد كه برايشان تعيين تكليف كرد وبگويند اين مسير را دنبال كنند ملت ما از نظر من راه خودش راشناخته و تا آخرين نفس اين راه را ادامه خواهد داد ومسئولين ماهم خوب مسئوليني هستند كه از قبل از انقلاب و بعد از پيروزي انقلاب تمام وجودشان را براي انقلاب دادند و براي حفظ انقلاب بايد از همه چيزشان بگذرند كما اينكه قبل از انقلاب زندانها را تحمل كردند بعد از انقلاب بدترين سختيها را كشيدند فشارهاي اقتصادي نظامي سياسي و اينها خودشان ميدانندباصطلاح شرايط سياسي ماچي است وجمهوري اسلامي در جهان چه نقشي دارد منتهي يك نكته را مي خواهم عرض كنم كلاً كليه مردم ايران به اين نكته توجه بكنند كه به اصطلاح ما در مقابل مردم نا آگاه جهان چه وظيفه اي داريم اگر نقش خودش در جهان هستي توجه بكند قطعاً ديد فكرش افق نگرش گسترده تر مي شود اون موقع اگر اين حالت درش ايجاد بشه قطعاً ديگر يك انسان معمولي نخواهد شد يعني چيزي را فكر مي كند كه ديگران فكر نمي كند يعني انسانهاي عادي فكر نمي كنند به اين جهت بنده اعتقاد دارم كه همه و همه و در قشر هركسي هرفردي از اعضاي جامعه وظيفه داريم كه در راه حفظ اعتقادي اسلام تلاش كنيم و راهي قدم بردارد كه هيچ چيزي جز رضاي خدا برايش مطرح نباشد ما همه ما آن كسي به هرحال احساس مي كند كه ديگه به بلوغ فكري رسيده تا آن كس كه آخرين لحظات زندگيش وجود دارد احساس مي كند تو اين دنيا نخواهد ماند تا آخرين لحظه مسئول است و هركسي نسبت به كمال خودش مسئول است حالا يكنفر است به هر حال قدرت بيشتري دارد مي تواند بيشتر وظيفه اش را انجام دهد يكنفركمتر به هر حال من معتقدم يك نفر كمتر به هرحال من معتقدم همه انسانهاي روي زمين مسئول هستندوبايداين مسئوليت خودشان كه يك مسئوليت الهي است به نحو احسن انجام دهند ملت ايران وظيفه اش بيشتر است از مردم جهان ديگر چون بيشتر احساس مسئوليت مي كند و وظيفه اصلي خودش را بيشتر از خودش مي داند.   

15-      من فراموش كردم ازشما بپرسم چندبار به جبهه تشريف برديدوكلاً چه مدتي خدمت كرديد؟

توضيح ندهم بهتر است چون خبري نيست كه قابل ذكر باشد وظيفه اي بود كه بر گردن ما بود و ما براساس وظيفه اي كه احساس كرديم داريم رفتيم جبهه وخدا را شكر ميكنيم اين توفيق را پيدا ميكنيم تا اينكه توانستيم وظيفه خودمان را انجام بدهيم. 

16-      در اين مدت زخمي هم شديد؟

خير بازهم مطلبي سوالي باقي مانده كه من سوال نكردم ميتوانيدادامه دهيد؟ فكر ميكنم مطلب اصلي را اخوي گفتند نحوه شهادت را هم اخوي كاملاً توضيح دادند محل شهادت اشتباهاً ذكر كردند يعني صحيح آن اين است كه ايشان تو عمليات كربلاي 5 در منطقه شلمچه به شهادت رسيد اين يك نكته كه تصحيح شد نكته ديگر از طرف خودم و خانواده بايد تقدير و تشكر كنم از مركز اسناد انقلاب اسلامي و حضرت عالي كه زحمت مي كشند و فرصتي را براي خانواده شهدا بوجود مي آورند تا بتوانند خاطرات خودشان را بگويند و در واقع چيزهايي از شهيد نقل كنند كه به مرور زمان اگر اين زمانها بگذرد اينها فراموش ميشه انسان فراموشكار است و خيلي از چيزها فراموش مي شه من از شما تشكر ميكنم انشاالله خداوند به شما توفيق دهد تا به اهداف خود در اين دنيا برسيد خيلي ممنون تشكر ميكنيم كه در مصاحبه ما شركت كرديد.


                                                   بازدید این صفحه : 231       Iبازدید امروز: 210      I   کل بازدید: 4756747      I بازدید آنلاین: 2      I   زمان بارگزاری صفحه: 0/6406      ثانیه                                                  
پیوند هاIتلفن هاIارتباط با ماIنقشه سایتIتور مجازی
تمامي حقوق مادي و معنوي براي معاونت دانشجویی دانشگاه سمنان محفوظ است.
.Copyright  © 2020 Semnan University  stu.semnan.ac.ir  All rights reserved