مصاحبه با برادر شهید
1- برادر اول خودتان را معرفی کنید؟
بسم الله الرحمن الرحیم اخوی شهید هستم
2- نام پدرشهید؟
رجبعلی خاپوری
3- تاریخ ومحل تولد شهید؟
1/2/1329 درسمنان محل جهادیه شاهجویی
4- تاریخ ومحل شهادت شهید؟
10/11/65 درعملیات فتح المبین قسمت جزیره خیبر
5- محل دفن شهید:
سمنان امامزاده یحیی
6- شغل شهید
درمدرسه عالی تکنولوژی بعنوان حسابدار برق بود
7- محل سکونت
اول تهران بود بعد از تهران آمد اینجا که همین منزل را بغل هم من و او با هم ساختیم بیشترش که کوچه شهید کوشانفر سابق هست.
8- پایه تحصیلات شهید
ابتدایی
9- در کدام مدارس درس خواندند؟
مدرسه نصیری سابق بود
10- شما به عنوان برادر شهید چه خاطره ای از شهید دارید بفرمائید؟
خاطره که سراسر زندگی عزیزمان خاطره است ایشان تقریباً بزرگتر از همه ما بودند از نظر اینکه برادرم بود وبزرگتر از ما بودند کارهایی که ایشان انجام میدادند محبت ایشان که هیچیک از خانواده ما واقعیت نداشتیم وسعی می کرد همه را به الفت و دوستی وبرادری کنار هم جمع بکند هدف ایشان کنار هم قرار دادن برادران و خواهران بودکه از تفرقه دوری بکنند و زیاد تاکید می کرد در قبل از انقلاب از اینکه در مساجد و علماء ما باید به اینها توجه بکنیم و پیرو خط آنها باشیم.
11- شما از هدف وانگیزه شهید در پیرامون جنگ صحبت کنید؟
هدف اصلی او کاملاً مشخص بود با توجه به اینکه در بعد مذهبی و درخانواده مذهبی ایشان بزرگ شده بودند وبا عنایت به انقلاب اسلامی در نظام با مملکت اسلامی انجام شده بودخوب طبعاً برایش این موضوع مشخص بود که جبهه میرود برای شخصی میرود ایشان برای نظام اسلامی میرود برای اسلام میرفت نه ایشان بلکه کل خانواده مابود گاهاً بودکه سه نفر از خانواده ما همزمان از یک سطح زمانی در جنگ بودیم در جبهه بودیم این منشعب از اسلام بوده ودفاع از مملکت بوده برای حفظ ولایت فقیه بود وپیروی از مقام رهبری در اون زمان بوده که ما مطیع ایشان بودیم و ایشان امر رده بودند که به هر صورت برشما واجب است که بروید و از مرزوبوم دفاع کنید از اسلام و ایمان اسلامی دفاع کنند و ما وظیفه خود دانستیم به خصوص ایشان که رفتند و به هر صورت به شهادت رسیدند.
12- شما چند بار جبهه بودید؟
شاید درست نباشه بگویم، درست است ما می خواهیم؟ پنج بار
13- به نظر شما چه عاملی باعث شده که شهید راه مبارزه کشیده شود؟
البته در قسمت اول سوال قبلی من جواب داده باشم هدف ایشان جهت مبارزه همین جهت بعد اسلامی و نظامی بود. چه عاملی بود اگر این مدنظر شماست که چه انگیزه ای باعث شده که ایشان به جبهه بره طبیعتاً همه ما تابع ولی فقیه هستیم و ولایت فقیه هم حالا کاری به بحث جداگانه اش نداریم ولی مقام معظم رهبری حضرت امام خمینی را به عنوان رهبر خود می دانستیم وتابع نظر ایشان در تمام موارد بودیم یکی از دلایلی که به هرصورت ما را به جبهه کشانده مملکت خودمان و اسلاممان دفاع کنیم از صحبت های امام و فرمان امام بوده که ما را به جبهه های جنگ کشیده اگر ما فرض کنیم نهایتاً در زمان طاغوت مسئول مملکت می گفت بروید برای جنگ دفاع کنید ما صدسال نمی رفتیم اینجا چون معتقد به ولی فقیه بودیم و از طرفی می دانستیم که در راه اسلام داریم قدم بر می داریم همین باعث شد.
14- در زمان قبل از انقلاب و دوران انقلاب و بعد از انقلاب مبارزاتش چگونه بود؟
همانطور که عرض کردم ایشان از یک خانواده مذهبی و کلاً بگوئیم محل ما شاید شما استحضار داشته باشید که محل صد درصد مذهبی است و تقریباً هم بگوئیم شرح انقلاب و از اینکه مردم روشن بشوند از محل ما شروع شد و لو اینکه همه می دانند و به طبع روحانیتی که اونجا بودند بر صبر این قضا یا ما را ارشاد می کردند شاید ما خودمان درآن زمان چندان با توجه به اینکه سنی زیاد نداشتیم اینکه مسئله سیاسی را درک نمیکردیم با توجه به اینکه انقلابی شد روحانیت آنجا یکی حاج آقا ادب که خدا خیرشان بدهد که الان در ریاست جمهوری هستند ایشان مشوق ما بودند در هرصورت ایشان باعث شدند که ما به این راه کشیده بشیم لذا برنامه هایی بودیدکه با شروع نهضت در استان به خصوص تهران و قم اینجا هم فعالیتی انجام می گرفت تو جلسات خصوصی که احتمالاً بود در آن جلسه شرکت می کردیم طبعاً ما از همان اوایل شروع انقلاب که در شهرستان شروع شد ما به فعالیت مبارزات پرداختیم و دیگر سایر موارد هم که در تمام راهپیمایی ها و مراسم ها به هر صورت درگیری هایی که درمحله ما تو شهر ما بوجود می آمد به طبع نقش فعالی را همیشه ایفاء می کرد ببخشید این که می گویم من ما می گویم یعنی به هر صورت ایشان که در اینجاها بوده چون با هم بودیم عرض می کنم.
15- کلاً ایشان از چه سالی مبارزه را شروع کردند؟
ایشان من فکرمیکنم همان سال 56 اینها بود هنوز بقول معروف درگیری قم شروع شده بود مسئله سیاسی بگویم بود نبود ولی درگیری در قم شروع شده بود با توجه به اینکه حاج اقا ادب که عرض کردم قبلاً در مسائل سیاسی نظام بودند و ایشان چند بار دستگیر شدند و چند بار حتی تبعید شدند حالا این برمی گردد به سال 56 و55 اینها ما تقریباً گاهاً با ایشان ارتباط داشتیم از اونجا شروع شد ولی نهضت که شروع شد مجموعاً تمام ایران در برداشت مبارزات دیگر ادامه یافت.
16- ایشان ازچه سالی با حضرت امام آشنایی پیدا کردند وتا چه حدی به ایشان علاقه داشتند؟
از همان موقع که خدمت شما عرض کردم سال 55و56 بودکه با توجه به گرایشهایی که با حضرت امام داشتند ایشان مقلد ایشان شدند و به هر صورت مبارزاتش انجام شد.
17- نظرشان راجع به روحانیت دیگر چه بود؟
به هرصورت ما نظر ایشان در مجموع بر می گردد به مجموع اسلام به هرصورت ما یک فردی را و ایشان یک فردی را بعنوان رهبر خودش قبول داشت و به طبع روحانیت دیگر هم تا آنجایی که ایشان اعتقاد داشت قبول داشت وتابع و مطیع مقام رهبری بود ایشان
18- ایشان به چه چیزهایی علاقمند بودند(کار،مطالعه، عبادت، فعالیتهای سیاسی اجتماعی)و....
اگر تقسیم وطبقه بندی بقول معروف شروع کنیم به هرصورت با توجه به سوال های قبلی که عرض کردم ایشان به عبادت ومسائل مذهبی زیاد اهمیت می دادند مرحله دوم به هرصورت می شد گفت کار و سایر موارد هم پشت سر هم می شه چون مطالعه که به آن صورت سوادش کشش مطالعه را نداشت و مابقی موارد را طبعاً به خصوص درموارد برگزاری مراسم های مذهبی و جشن هایی که به مناسبت های مختلف انجام می شد مثلاً در محرم در مساجد برو بیا ایام تولد حضرت قائم می شد یک نقش به سزائی در برگزاری مراسمها و .... داشت که بعد از اینکه ایشان به شهادت رسید حتی جایش واقعاً خالی بود یعنی برادرانی که مسئول و متصدی منطقه ما بودند جایش را خالی می دیدند که ایشان نیست که مثلاً فرض کنید که امسال اینکار را بگویم چندین سال بوده کاری که به ایشان واگذار می شد و ایشان این کار را انجام می داد با شهادت ایشان جایش خالی بود کسی نبود که این کار را انجام بدهد البته به طور کل برادران دیگر بودند.
19- ایشان با چه افرادی درتماس بودند منظورم دوستانش را چه کسانی تشکیل میدادند؟
دوستانش هم تیپ های خودش بودند یعنی همه اهل مسجد وبه هر صورت آدمهایی بودند که صبور بودند واهل کار بودند اهل مسجد بودند اهل نماز بودند تقریباًهمه دوستانش همه با هم ، هم تیپ بودند.
20- بعد از شهادت ایشان دوستان چه نظری داشتند؟
تا آنجایی که به ما می گفتند یعنی شاید حالا که ایشان قبل از اینکه ایشان چند تا شغل داشت شغلش عرض کردم برق کار بود رشته فنی کار میکرد وجدا از اینکه انسان در مدرسه عالی تکنولوژی سمنان کار میکردند درساعتی که فراغت داشتند یا روزهای تعطیل همان انجام امور کارهای ساختمانی برق کاری را انجام میدادند و بعد از اینکه ایشان به شهادت رسید واقعاً تمام این افرادی که ایشان به یک نحوی رفته بود منزلشان کار کرده بود و یا به یک شکلی با ایشان ارتباط داشتند می آوردند و جدداً اظهار شرمندگی می کردند در رابطه با محبت ایشان کار خوب ایشان یعنی واقعاً کار ایشان آنقدر با صداقت بود کارشان انقدر تمیز بود و واقعاً می آمدند می گفتند هرکاری از دست ما ساخته است ما برای این شهید انجام بدهیم که ما قدرشان را نمی دانستیم این یک چیز واقعیت بود بعد از اینکه به شهادت رسید ما خودمان شرمنده شدیم که ما همچین عزیزی را داشتیم و به هر صورت در راه خدا رفته که من خودمان در آن زمانی که مثلاً در زمان قید حیات بوده شاید نتوانستیم از وجودش استفاده کنیم.
21- ایشان از چه منطقه ای و با چه گروهی و درچه تاریخی عازم جبهه شد؟
تاریخ حرکتش شاید بخاطر نباشد اما به هرصورت از طرف سپاه پاسداران ایشان اعزام شده بود والبته شاید این خاطره باشد که بعداً بگویم بفرمائید؟ ایشان زمانی که من جبهه بودم ایشان اینجا بود همزمان که یک عملیات شروع شده بود ما تو جبهه بودیم ایشان اینجا حضور داشتند و یک چیزی هم هیچوقت یادم نمی رود به مادر خانمم گفته بود که انشاالله او را با شهدای کربلا مشهور بگرداند اینکه هیچ وقت یادن نمی رود یک حالتی به من دست می دهد که شاید خودم نتوانم خودم را کنترل بکنم ایشان به مادر خانمم گفته بود که خبر من که توجبهه است ایشان چهارتا بچه دارد سه تا بچه دارد ولی من یک بچه دارم اگراخوی من شهید بشه من بخاطر برادرزاده هایم چکارکنم به هرصورت ما سه بچه کوچک داشتیم می گفت من حاضرم بروم به جای ایشان شهید بشوم ولی ایشان شهید نشه یعنی این چیزی بود که ما هر وقت بیادش می افتیم از این همه صحبتش از این همه گذشتش نسبت به ما شرمنده اش میشویم ولی آن زمانی که ایشان به جبهه اعزام شده بود من خودم در جبهه بودم تلفنی با همدیگر صحبت کردیم عملیات تقریباً وسطهای عملیات بود که با همدیگر صحبت کردیم گفت من می خواهم بیایم جبهه من بهش گفتم شما الان نیا جبهه چون در همان زمان طوری به هر صورت درخانواده ما کسی نبود که سرپرستی کند بهش گفتم که شما باشید من برمی گردم بعد بیایید جبهه حداقل یکی از ماها در سمنان باشد ایشان فرمودند نه من حتماً می آیم اتفاقاً ما هم گفتیم اگر بیایی ما هم دیگر نمی آییم وهمین جا می مانیم گفت نه من حتماً می آیم من فکر کردم ایشان نمی آید با توجه به مسائلی که ایشان داشتند گفت من نمی آیم وبعد یک چند روز که کشید دیدم که گردان ایشان اعزام شد به جبهه و اتفاقاً من هم وقتی ایشان آمد آنجا تقریباً در حدود 15 تا اتوبوس نیرو آمده بود آنجا نیروها را پیاده کرد تا برادرها که پیاده شدند بعد دیدم اخوی ماهم پیاده شد 45 روزی بود که ایشان را ندیده بودم یعنی 45 روزی بودکه جبهه بودم و ایشان تازه آمده بود جبهه البته بعد از چندمین بارش بود فکرکنم برای چهارمش بود که آمده بودجبهه ما در آنجا به هر صورت بعد از 45 روز که همدیگر را ندیده بودیم واز عملیات برگشته بودیم همدیگر را درآغوش کشیدیم طبق روال عادی ما بهش گفتیم چرا آمدی مگر قرار نبود که شما نیائید اونجا کسی نیست گفت نه دیگه من آمدم شما اگر می خواهی بری برو با همدیگه اونجا ماندیم قرار شد که ما را هم ترخیص بکنند چون نیروی جدید آمده بود ما را ترخیص کردند در همان روز به ما اطلاع دادند با همان اتوبوس ها گردان ما برگردد به سمنان موقعی که اونجا همدیگر را دیدیم در حدود یک ساعت با هم بودیم که بعد ما اعزام شدیم به سمنان و ایشان موند و یک مدتی درآنجا در رابطه با یک مطلب خاصی که با هم داشتیم صحبت کردیم منتهی همان آخرین دیدار ما شد ما آمدیم اینجا
22- این مدتی که در جبهه بودند آیا زخمی هم شدند؟
ایشان زخمی شدند تو عملیات خیبر بود که اونجا هم باهم بودیم واخوی دیگرمان توکردستان بود اونجا قبل ما گردانشان عمل کرده بود منتهی در اونجا به من گفتند اخوی شما فکرکنم مجروح شده ما عقب بودیم قرار بود که بعد از آن عمل کنیم دو سه روزی بودکه از ایشان هیچ اطلاعی نداشتیم ولی درمجموع من یادم نمی آید که ایشان مجروح شده باشد.
23- کلاً چه مدتی در جبهه بودند وچند مرتبه رفتند؟
4 مرتبه هربار 3 ماه
24- در عملیاتی هم شرکت داشتند؟
ایشان در همه عملیاتها شرکت داشتند عملیاتی نبودکه شرکت نداشته باشند چون ایشان همراه گردان رزمی می آمد گردان رزمی کل گردانشان عمل می کردند بنابراین ایشان مسئولیت داشتند.
25- ایشان خدمت سربازی هم بودند؟
چند ماهی رفتند و معافیت بهش دادند و برگشتند در سال 42 بود فکرکنم معاف شد به خاطر کف پا
26- روحیه ایشان هنگام عزیمت به جبهه چگونه بودوچه سفارشی به شما داشت؟
خیلی خوشحال بود اصلاً شاید یکی از خصلت های خوبی که شاید نتوانم بگویم این که همش می خندید اینقدر خوشرو بود حالا کارهم هیچوقت برایش مطرح نبود امکان نداشت با یک نفر تندخویی بکند اخلاق بدی داشته باشد جبهه می رفت همیشه شاداب خرم به هر صورت با دلی باز می رفت اینقدر روحیه اش قوی بود که شاید بسیاری از همکارانش که با هم می رفتند دوست داشتند با ایشان بروند بخاطر اینکه برخوردهای خوبی که ایشان نسبت به این مسائل داشتند.
27- ایشان متأهل بودند؟درچه سالی ازدواج کردند؟چند فرزند دارند؟
بله، در سال 53 ازدواج کردند،در حال حاضر یک فرزند دارند در حال حاضر میگویم اینکه در زمان حیاتش یک فرزند دیگر داشتند که فوت کردند الان یک پسر دارند 17 ساله است.
28- بفرمائید شهید ازجبهه چه پیام و خبری برای شما میفرستاد؟
گاهاً ممکن بود که بعضی از برادرها برای مرخصی می آمدند در رابطه با مسائلی که احتیاج بود ایشان پیغام می دادند یا اگر وقت می کردیم یا ایشان وقت می کردند با همدیگر تلفنی صحبت می کردیم البته نظر ایشان جدای از مسائل خانوادگی که نیاز بود با هم صحبت کنیم بقیه مسائل از قبیل حمایت از جنگ و پشتیبانی از جنگ و به هرصورت شما هم ارشاد کنید راهنمایی کنید وکمک کنید حداقل که در حال حاضر که جبهه نیستید به ما می گفت حالا که جبهه نیستید در پشت جبهه از نظر مالی مادی معنوی کمک به جبهه داشته باشید که انشاالله رزمندگان پیروز بشوند.
29- شما خبر شهادتش را چگونه دریافت کردید وآنزمان چه احساسی داشتید؟
جوری بودکه شش هفت روز بودکه از جبهه برگشته بودم یک شب داشتیم می رفتیم مهمانی با پدرخانم اینها اخوی ما ما را صدا زد که ایشان هم مدت زیادی در جبهه بوده صدا زد وگفت کارت دارم شاید اولین کسی که خبر را بشنود شاید من بودم در خانواده اول ایشان با توجه به مسئولیتی که داشت به ایشان اطلاع داده بودند وبعد ایشان من که دومین فردی بودم که خبر داد گفت با شما کار دارم با هم نرفتیم مهمانی بعد اینها رفتند بعد رفتیم تو ماشین نشستیم صحبتی کرد و شاید هم بدون مقدمه شاید میدانست که با این آمادگی را داریم وممکن است فردا برای من یا برای او این اتفاق بیافتد به هرصورت برای همه ما وجود داشت که هر لحظه بگویند آقا فلان برادرت شهید شد حالا من باشم یا ایشان باشد فرق نمی کند یعنی آمادگی در تک تک برادران ما وجود داشت ایشان بدون مقدمه به من گفت آره خبر دادند که اخوی محمد آقا شهید شده بعد گفتم کجا شهید شده گفت همان جایی که شما بودیدایشان هم شهید شده و بر اثر بمباران هواپیما بوده که ایشان شهید شده عکس العمل شما چه بود؟ ما دیگر عکس العمل خاصی را نداشتیم ضمن اینکه به هر صورت برادر بزرگترما بود محبوب ما بود و رهنمود به ما می داد و ما میتوانستیم از وجودش بیشتر از اینها استفاده کنیم از دست دادن ناراحت بودیم از اون طرف از بعد معنویش حساب می کردیم که بیشتر اهمیت داشت چون در راه خدا بود در راه اسلام بود وبرای نظام جمهوری اسلامی بود به هر صورت این برای ما خودش ارزنده بود و برای ما یک هدیه بود تقریباً که در راه خدا دادیم.
30- شما بعد از شهادت برادرتان چه مسئولیتی بر دوش خود احساس می کنید؟
مسئولیت طبعاً بعد از اون که شهید شد چون وظیفه داشتیم در حد سابق چون خودمان در خط و خطوط نظام بودیم و می خواستیم باری از این نظام بر دوش ما باشد واین نظام به هر صورت به جایی برسد و انقلاب اسلامی ما هدف ایشان در نظرات ایشان سعی کردیم در جامعه خودمان عمل کنیم و پیرو مقام معظم رهبری باشیم تا آنجا که می توانیم در خط اسلام باشیم تا بهتر بتوانیم به اسلام و نظام خدمت کنیم و این کار هم کردیم یعنی با حرف نبوده با عمل بوده یعنی در شهر ما مشخص است که به هر صورت این خانواده این برادرانی که به هر صورت عزیزشان را از دست دادند مصمم تر از قبل شدند به هر صورت کما اینکه برادرش شهید شده شهادت برادرم با اهداف انقلاب اسلامی خیلی مصمم شدیم چون می دانیم انقلاب از خودمان بوده
31- اثر شهادت ایشان در بین بستگان دوستان چگونه بودچه تغییراتی بوجود آمد؟
بله طبعاً افرادی که با ایشان به خصوص سروکارداشتند روحیه شان عوض شد بعضی ها ممکن است عقایدی حالا ما نگوئیم خدای ناکرده نظر مخالفی با ایشان داشته باشند اما کسانی بودند بی تفاوت بودند نسبت به بعضی از مسائل خودش نسبت به شهادت اخوی ما گرایش زیادی پیدا کردند به نظام خدمتهای زیادی هم در این رابطه انجام دادند.
32- نحوه شهادت ایشان را توضیح دهید؟
اینطورکه بعداً یکی از برادران که با ایشان کار می کردند برایمان تعریف کردچون ما خودمان اطلاعاتی نداشتیم چگونه به شهادت رسید یکی از بچه های گرمساربوده که از ایشان نقل قول کرده البته در آن عملیاتی که ما بودیم وآخرین باری که همدیگر را دیدیم من بهش گفتم شاید که الان آمدید در گردان رزمی کار می کنید یانه گفت هرجا نیاز باشد ایشان گفت هرجا بر من تکلیف باشد ونیاز باشد برمن هیچ فرقی نمی کند حالا که من آمدم اینجا جبهه برای من فرق نمی کند چندبار در گردان رزمی بودم الان هم میروم درگردان رزمی اگرجای دیگرهم نیاز باشد به هرصورت برایم فرقی نمی کند می آمدم خدمت کنم این بوده که نسبت به تخصصی که ایشان درقسمت برق ومخابرات اینها داشته ایشان را در خطوط مقدم جبهه بهش می گویند آقا شما مأمور می شوید بروید در خطوط مقدم وآنجا را از نظر مخابراتی تجهیز بکنی و مثل اینکه می روند بالای تیری که سیم مخابرات را نصب بکنند ویکنفرهمبنده خدا پایین هم مواظبش بوده هواپیما می آید در حال بمباران بوده دوستش می گوید بیا الان هواپیما آمده درازکش کنیم که صدمه ای چیزی نبینیم ایشان می گوید این هواپیماها هیچ کار نمی توانند بکنند اینها راماخیلی دیدیم وفلان و ایشان نمی ترسید چون در خطوط مقدم عرض کردم خیلی زیاد بوده در عملیات خیبر شاید شدیدترین عملیاتی بود که به نقل قول از آن زمان یک میلیون و ششصد هزار گلوله توپ اون زمانی که ما بودیم می گفتند نیروهای بعثی پرت کرده بودند به جزیره مجنون ایشان تواون عملیات شدید حضور داشتند حالا وقتی یک هواپیما می آمد منطقه را بمباران میکرد برایش یک چیز عادی بود یعنی کسی اهمیتی نداد مگر اینکه هواپیما می آمد نزدیک می رفتند یک پناه می گرفتند ولی هواپیما عادی می آمد میرفت ایشان اهمیت نمی داد احتمال به این مسائل نمیدادند وگفته به هر صورت من کارخودم را انجام می دهم که به هرصورت هواپیما آمده بمباران کرده وایشان به شهادت رسید.
33- نظر شما درباره این همه فداکاری و ایثارگری کل رزمندگان اسلام چیست؟
والله این بحثی نیست که بتوانم در یک کلمه دوکلمه با یک مصاحبه انجام بدهیم اگر هزاران قلم و هزاران نویسنده بنشیند وکتابهای گوناگونی در این رابطه بنویسد به نظرمن حتی گوشه ای از اون فداکاریهای رزمندگان که درموقع عملیات بوده نمی توانم بیان کنند یعنی این یک مطلب می ماند که مثلاً ما خواسته باشیم اگر یک چیزی ما نرویم انجام بدهیم متوجه نمیشویم می گوئیم آقا رفت جبهه و برگشت اما موقعی که شما نرفتید متوجه نمیشوید در چه شرایطی ایشان رفت جبهه و برشگشته زمانی متوجه میشوید که در آنجا حاضر باشید فرض کنید تا زمانی که دستتان را جدی آتش دراز نکردید می گوئید آتش چی هست موقعی که دست جلوی آتش رفت می بینید چقدر سوزان است عملیات رزمندگان یا به هرصورت برادرانی که کلاً در جبهه بودند فرق نمی کند اخوی ما یا هزاران هزار رزمنده ای که از روی نظام جمهوری اسلامی به جبهه رفتند همه اینها عرض کردم گوشه ای از آن فداکاری ها و جان گذشتگی ها این رزمندگان کسی نمی تواند واقعاً روی کاغذ بیاورد چرا اینها اینجوری رفتند بفرمائید؟ .................. به خاطر عرض کردم به خاطر ایده و مذهبی که ما داریم هست شما حساب کنید اگر آن رزمنده ای که می اید خودش را می اندازد زیر تانک به خاطر چی می اندازد به خاطر عشق به اسلامی که داشته به خاطر آن عشق و ایده ای که به حضرت امام حسین داشته یا ائمه ما گرفتند یعنی ایشان درک میکرد که حضرت ابوالفضل چگونه شهید شد ما حساب بکنیم می گوییم امام حسین می گوییم امام حسین چگونه شهید شد اینها ایده هایی بوده که مارا وکلیه شهدا را به این طریق کشانده یعنی رزمنده ای که خودش رازیرتانک انداخته بخاطرشهادتش بودشهادت هم ازکجا برانگیخته شده از همین قران به هرصورت ایده های ما و ایده آن عزیزان از اینجا سرچشمه می گیرد که مسئله شهادت و مسئله قرآن است.
34- چه انتظاری از مردم و مسئولین دارید وچه پیامی دارید؟
ما که به عنوان خانواده شهید عرض می کنم درمقابل سایر خانواده شهدا که عزیزان زیادی از دست دادند فرض کن پدری که سه فرزندش را از دست داده چهارتا از دست داده و یا خانواده هایی که تعداد زیادی از مجموع خانواده اشان به شهادت رسیدند خانواده ماهم در مجموع حساب کنیم سه چهارنفری به شهادت رسیدند حالا منهای مفقودالاثر اینها سه چهار نفر از فامیلهای وابسته نزدیک سه چهار نفر به شهادت رسیدند و مفقودالاثر شدند ما پیامی نمی توانیم برای این ملت داشته باشیم ولی در مجموع ما این مطلب را عرض می کنیم که همه ما باید به این شهادتها ارج بدهیم یعنی ما باید این راه و روش اینها را با وجود دل ادامه بدهیم حالا چه با عملکردمان بشه یا اینکه بتوانیم خدماتی را برای این نظام داشته باشیم از نظر معنوی ما به طریقی می توانیم کمک و یار امام عزیزمان باشیم رهبر عظیم الشان ما باشیم و بتوانیم راه و روش آنها را ادامه بدهیم طوری باشد که با این کار خودمان با این عملکرد خودمان یک سدی محکم درمقابل تمام ابرقدرتها بخصوص آمریکای جنایتکار واسراییل و به هرصورت کشورهایی که سلطه گر هستند در مقابل آنها باشیم و بتوانیم از نظام عزیزمان و از قرآنمان از کیان اسلامی ما به طریقی که شهدا از ما راضی باشند یعنی به هرصورت ما باید عملی انجام دهیم که آنها از دست ماراضی باشندچون این خونهایی که ریخته شده به خاطر ما ریخته شده به هرصورت به خاطر اسلام ریخته شده ما به خاطر اینکه این خون ها را حفظ کنیم باید کاری کنیم که تا سر حد و حدودمان تا قطره خونمان در خدمت اسلام باشیم و از آرمان های تمامی شهدای این مملکت دفاع کنیم خسته نباشید از شما تشکر می کنم از مرکز اسناد که صحبت کردند این فرصت را برای ما پیش آوردندکه ما حداقل گوشه ای از زندگی این عزیزمان را مطرح کنیم و تشکر و قدردانی کنیم از حضور شما در جمع خانواده شهید محمد خابوری و سازمان مرکز که به هر صورت لطف کردند حداقل ما توانستیم حداقل بیوگرافی این عزیزمان را برای اینکه نسل های آینده حالا ممکن است یک نسل تمام بشه بره مدارک و این اسناد به همین شکل باقی بماند سال ها و سال ها ممکن است نسل های دیگر روی کتاب بیاورند و بدانند که چه فداکاری هایی برای نظام شد. برای اسلام شد و چه خون هایی ریخته شده تا آنها هم بتوانند راه آنها را ادامه بدهند.
مصاحبه با برادر شهید
برادر شما خودتان را معرفی کنید؟
بنده حسین ، برادر شهید بزرگوارمان محمد خاپوری
یک خاطره صحبت کنید؟
خاطره شهید زیاد است تنها خاطره ای که چون من زیاد در منزل آنها بودم زیاد رفت و آمد داشتم خود خانواده ام می دانند که همش می آمدم به داداشهایم سرکشی می کردم اینقدر میدانم که این داداشم شبها تا ساعت 9 شب 10 شب برای مخارج زندگی خودش کار میکرد شب حتی نمازشبش نمیگذاشت ترک بشه حتی شب می خوابید بعد بلند میشد دوباره نمازش را می خواند.
شما علت اینکه ترک تحصیل کردند می دانید؟
علت ترک تحصیل به نقل از آقا چند بار صحبت بود گفت ایشان را فرستادم برای تحصیل مدرسه به نام مدرسه نصیری که الان شهید ملاکاظمی معروف است اونجا سر کلاس درس خواندند بعد از سرکلاس از مخارج زندگی برایمان یک مقدار مشکل بود داداشم ترک تحصیل کرد بعد از اینکه یک مدتی در سمنان بودند بعد در کارخانه ریسندگی استخدام شدند بعد از ریسندگی استادکار یکی از اقوام ما در تهران بود در یکی از شرکتهای اسانسور کار میکرد ایشان معرفی شد به اونجا چون اونجا کار میکردند در کلاس بعدش می توانم بگویم بیکار با بیسوادی در آن رژیم گذشته مدرک خودش را گرفتند.
اخلاق و رفتار شهید چگونه بود؟
اخلاق شهید زن داداشم خودش می داند فکرکنم سه ماه تو این خانه بود تو این سه ماه باورکن می خواهم بگویم که این زحمتهایی که برای من کشید دنبال من می آمد البته اون موقع خانواده ما مشکلات زیادی داشت چون سه تا برادرهای ماهمیشه جبهه بودند اخوی ما عباس آقا که صحبت کردند ایشان جبهه حالا نمی دانم شمال بود جنوب بود راستش ایشان بیان نمی کنند ولی ایشان حدود 27و28 ماه در جبهه بودند این داداشم اونموقع که اونجا بود ما چون آقام از یک لحاظ ناراحتی نفس تنگی داشتند به خاطر این که من آنجا بمانم اینجا یک مسئله ای پیش آمده بود نباشد با خانواده خودمان چون ما میخواستیم یک کاری کنیم که برای ما آن اتفاقی که افتاده بود ما ضرر کرده بودیم برادر ما قبلاً به آن برنامه ضرر نکند بعد آقام روی همین ناراحتی چون نمی دانست سیاسیت من چی است ومی خواهم چکارکنم که بعداً خود خواهرهام متوجه شدند که من برنامه ریزی کرده بودم واسه اخوی کوچکمان عباس آقا در آن زمان چقدر مثلاً خدا کاری می کرد مثلاً در رابطه با من آقا مثلاً به من می گفت بیا برو این کار را انجام بدهد داداشم مثلاً می گفت نه الان گرفتاری اش بیشتر است ونمی تواند این کار را انجام بدهد خلاصه الان حتما باید اینجا بماند به کارخودش انجام بدهد تا بتواند به زندگی خودش برسد بخاطر همین از همان راه از اخلاق و رفتار اخوی ما خیلی حساس شدم.
ازچه سالی با امام خمینی آشنا شدند و تا چه حد با ایشان علاقه داشتند؟
اخوی با شهید بزرگوارما خرداد ماه 53 که به اصطلاح که عروسی کرده بودند بعد از ازدواجشان در آذرماه بودکه من رفته بودم تهران بعد حدود 12 روز من منزلشان بودم یکروز دیدم یک کتابی هست کلفت دیدم جلدش خیلی کهنه است چه بسا که خود کتاب صفحاتش نو بوده ولی جلدش را کنده بود رساله امام را از سال 53 از همانجا متوجه شدم که اخوی ما با حضرت امام از همان سال از ایشان پیروی میکنند یعنی مقلد امام بودند که من خودم متوجه نمی شدم که روح الله خمینی این شخص کی هست از همان جا متوجه شدم که اخوی ما با حضرت امام آشنا هستند.
ایشان به چه چیزهایی علاقمند بودند(کار-مطالعه-عبادت- فعالیتهای سیاسی اجتماعی)
اخوی ما خیلی کار دوست داشت باور کنید هر چی دلش می خواست انجام بدهد الان خود سمنان استادکارهاما نمیدانستیم بعد از شهادتش متوجه شدیم الان استادکارهایی هستند که افسوسش می خورند یعنی افسوس کارش می خورند هرکس می اید می گوید نمیدانم خدا بیامرزدش اخوی شما فلان بود اینکار کرد اینکار کرد دیگر مطرح نمی کنم چه کارهایی انجام داد نگویم بهتر است چون اخوی ما زیاد مطرح کردچون مصاحبه ها زیاد میشه بخاطر همین در رشته برق بودند ودر رشته سیم کشی ساختمان فعالیت چشمگیری داشتند وکارشان خیلی خیلی قابل قبول مردم بود مردم از این لحاظ او را می شناختند.
بفرمایید ایشان از چه منطقه و با چه گروهی و در چه تاریخی عازم به جبهه شد؟
ایشان بعدازظهربود ماخودمان زیر قران ردش کردیم من اینجا به اتفاق پدرخانم اخوی ما رفتیم با مادر خانمش بعد با سپاهیان حضرت محمد در10/3/ بود که از سپاهیان حضرت محمد از سمنان حرکت کردند وخیلی هم شلوغ بود از میدان سعدی نزدیک سپاه پاسداران از آنجا عازم شدند به جبهه
چند بار به جبهه اعزام شدند وجمعاً چه مدتی در آنجا خدمت کردند ؟
تا آنجایی که من شنیدم چون من یک مدتی در سمنان نبودم تهران بودم در آن مدت چهاربار شنیدم که رفته بودند جبهه من الجمله عملیات که در مهران صورت گرفته بود آنجا شرکت داشتند.
درجبهه نقش ایشان چه بود؟
اخوی ما همیشه رزمی بودند هروقت میرفت رزمی میرفت عرض کردم خدمت شما که همیشه در خانواده ما همیشه سه تابرادر در جبهه بودند که ما پنج تا برادر بودیم آقام مریضی نفس تنگی داشت من مانده بودم با علی آقا مانده بود بیشتر اخوی ما عباس آقا و حسن آقا ومحمدآقا بودند بیشتر وقتی که من می دیدم اخوی ما محمد آقا وحسن آقا باهم می رفتند
در طول خدمتش قبل از شهادتش مجروح هم شدند؟
عرض کنم تا آنجایی که من بیاد دارم زخمی نشده بود و به نقل از باجناق ایشان آقای فضل الله اختری خیلی فردی امین و فداکار وایشان هم جبهه بودند و ایشان نقل می کردند که در عملیات کربلای 4 ما شیمیایی شده بودیم وهمین
روحیه شهید هنگام عزیمت به جبهه چگونه بود و چه سفارشی به شما داشت؟
روحیه اخوی ماخیلی خوشحال بودندبیشتر چون باحسن آقادرارتباط بودند باآنها بیشتر سروکار داشتند.
خبر شهادت ایشان را چگونه دریافت کردید و آن زمان چه عکس العملی داشتید؟
خبر شهادتش ساعت 5/8 شب بود من منزل بودم تازه از سرکار آمده بودم به منزل خودمان تازه خواهر کوچک من چایی آورده بود بعد از چایی غذا آورده بودندوهنوز شروع به شام خوردن نکرده بودم که اخوی ما عباس آقا زنگ زد آمد وارد خانه شد گفت حسین آقا کارت دارم گفتم چکارداری گفت یکی از دوستانم ماشینش توجاده مانده بریم اون را برداریم بیاوریم گفتم کجاست گفت نزدیک گرمسار است گفتم خیلی طول میکشد اینها گفت احتمال دارد که ماشین رابوکسل کنیم بیاوریم تا صبح احتمال دارد طول بکشد چند بار رفتم به اتفاق اخوی ما عباس آقا وحسن اقا سوار وانت شدیم بعد خرکت کردیم که اخوی ما عباس اقا بعد از مقدمه چینی برگشتند به ما گفتندکه اول چیز دیگری مطرح کردند بعد گفتند خواهرت تصادف کرده با بچه هایش از بین رفتند توجاده بود از من فکرم به بچه های خواهرافتاد که گفتم از داردنیا رفته فکرم به بچه های خواهرم بود که این دختر داره چگونه بزرگش کنیم بعد رسیدیم دید نه باز هم من متوجه نمی شدم اینها بعدش به من گفتند اخوی ما شهید شده دیگر برایم آنجا خیلی تاریک شد دیگر نفهمیدم کجاست آن شب یادم است که ما آمدیم تا صبح اصلاً خانه هیچکس نرفتیم ما چهارتا برادر بودیم چهارتا برادر رفتیم خانه یکی از اخویمان علی اقا تا صبح آنجا بودیم فقط باهم صحبت می کردیم ببینیم مراسم تشیع جنازه اش را کی او را می آورند وشهید شده
شما بعد از شهادت برادرتان چه مسئولیتی در جامعه بر دوش خود احساس میکنید ؟
بعد از شهادت اخوی ما همه مسئول هستیم فرق نمی کنه حالا ما یک شهید دادیم کسانی که تمام خانواده شان شهید شدند کلاً بایستی راه آنها را ادامه بدهیم نگذاریم فرق نمی کنه هرکسی می خواهد باشد هرکسی خواسته باشد در مقابل شهدا یا نظام جمهوری اسلامی این درخت تنومند اسلام کسی حرف بزند جلوش بایستد
شما بفرمایید بعد از شهادت ایشان دوستان فامیلها بستگان چه نظری داشتند؟
ما تا جایی که اخوی ما شهید شده بود میدانستیم آن زحمتهایی که برای ما کشیده بعد از شهادتش یعنی هرچی الان روز به روز می گذرد اخوی ما با اشخاص هایی که کار میکرده چقدر فداکاربوده چقدر دوستانش او را می شناختند چه زحمتهایی برای دوستانش کشیده دوستانی که الان می ایند به من می گویند اخوی اینکار را کرده یا اینکار برای ما کرده یا مثلاً از لحاظ کمک بوده از لحاظ سیم کشی ساختمان بوده از همه لحاظ دوستانش الان که الان است من اشخاصی را سراغ دارم که تاحتی می آیند می خواهند چراغی بزنند و روشن کنند می گویند خدا او را بیامرزد یعنی آنقدر ناراحت هستند که همچین عزیزی را از دست دادند
شما چه فرقی بین مرگ و شهادت میدانید؟
فرق مرگ و شهادت این است که خوب کسی تا بتواند در بسترمرگ بمیرد یعنی بداند یا بتواند خیلی خوب است وخوشا بحال آنهایی که می دانستند در این 8 سال دفاع مقدس ................ و می دانستندکه اینجا جایی است که می توانند که شهید می شوند رفتند و شهید شدند و نماندند یعنی شناختند اگر خواسته باشند می میرند می توانند بروند در راه اسلام شهید بشوند ومی توانسته که در اینجا فرقش کدام است.
درخاتمه چه پیامی برای مردم و مسئولین دارید؟
پیام که نداریم ولی ما این عزیزانی که رفتند در مدت 8سال یا 10 سال دفاع مقدس جنگیدند آنهایی که شهید شدند و آنهایی که یادگار ماندند برای اسلام این جانبازان عزیز که رفتند جلوی گلوله های دژخیان صدام و ایستادند واین مملکت را به این وضع نگه داشتند ما بایستی از آنها تشکرکنیم و تا جایی که می توانیم به آنها کمک کنیم از هرلحاظ دریغ نکنیم که مثلاً این جانباز است نگذاریم اجرش از بین بره زحمت کشیده حالادستش از دست داده یا مثلاً به هر طریقی مجروح شده خلاصه باید بهش رسیدگی کنیم بهش برسیم مردم بایستی برای آنها ارزش قائل بشوند وآنهایی که می توانند به آنها کمک کنند تا جایی که توان دارند خیلی ممنون درخاتمه از مرکز اسناد انقلاب اسلامی تشکر میکنم که وقتشان را در اختیار ما گذاشته وشما هم انشاالله بتوانید در آینده تمام زحمات شهدای ما را به صورت نوار یا تصویر برای نسلهای آینده که بدانند که بعد از ستم شاهی تو این مملکت ما مردم به رهبری حضرت امام بلند شدند و نظام چندین ساله شاهنشاهی را واژگون کردند و درخت اسلام را دوباره قوی تر کردند وبدانند چه جوری شده که بعد از 8سال دفاع مقدس جنگ این همه بدبختی تحریم اقتصادی میبینند که چه جوری شده که نظام جمهوری اسلامی سرپای خودش ایستاده خیلی ممنون تشکر میکنم خسته نباشی